فصلي ديگر از عمر به آخر رسيد و آنچه ماند، خاطرات تلخ و شيريني است كه كارنامه ما را تشكيل ميدهند.
فصلي ديگر در راه است و لحظاتي كه ارزشمندتر از طلايند. ميگويند وقت طلاست، اما اگر نيك بيانديشيم، وقت همه زندگي ماست و ما همه زندگي خود را با هزاران خروار طلا عوض نميكينم، چه طلا ابزاري براي زندگي است نه خود زندگي.
زندگي بزرگترين هديه پروردگار به انسان است و معنابخش هستي. پس بايد قدرش را بدانيم و به بطالت نگذرانيمش.
سالي جديد و بهاري نو در پيش است و امتحاناتي ديگر در كمين مان. اصولاً زندگي با همه خوبيها و بديهايش، همچون پلي است كه براي امتحان ما در اين دنياي فاني بر پا شده. پلي كه جبر روزگار ما را ملزم به حركت به روي آن كرده و هر گامي كه برميداريم، از پشت سر فرو ميريزد و ما را مجال و توان برگشتن نيست. پس محكوم به حركت هستيم و بس.
با هر گامي كه برميداريم، يا سرافرازتر ميشويم، يا روسياهتر. اين قانون زندگي است و تقدير انسان.
پس لحظه لحظه حيات مغتنم است و مبارك، كه فرصتي است براي بودن و و مجالي براي روسفيدي بشر و پرواز به عرش ملكوت.
ما انسانيم و انسان را رسالتي است كه در مقام اشرف مخلوقات بر او ارزاني شده است. پس او عاقلترين موجود زنده طبيعت خاكي است. طبيعتي كه دگرگون ميشود طرحي نو در آستانه فصل جديد درمياندازد.
ما را نيز در آستانه سال نو، اهداف جديدي ميبايد و آرزوهايي كه در پي آنيم و خوشا به حال كسي كه اهدافش در مسير رسالت اوست. چه زيباست انديشيدن در لحظه تحويل سال. انديشيدن به كارنامه يكساله با نيمنگاهي به گذشته و آينده. انديشيدن به اينكه آيا، در سالي كه گذشت به كدام آرزوهامان رسيديم و به كدامين موفقيتها دست يافتيم؟ چه اهدافي در سال جديد براي ما قابل دسترس است و چه برنامهاي براي تحققشان داريم و مهمتر از همه اينكه، آرزوها و اهدافمان تا چه اندازه در شأن ماست و چه تأثيري در اعتلاي مقام و منزلتمان دارد؟ آيا اهدافي است در مسير رسالت انسانيمان و يا آنكه ... .
«زندگي صحنه زيباي هنرمندي ماست/ هر كسي نغمه خود خوانده رود/ صحنه پيوسته به جاست»
بله! صحنه پيوسته به جاست، اما ما براي هميشه بازيگران اين صحنه نخواهيم بود. اگر چه مرگ، پايان انسان نيست اما، پايان زندگي و بازيگري در اين عرصه خاكي چرا. زندگي در اين كره خاكي يعني بازيگري در حد توان و تلاش براي رسيدن به مجموعهاي از اهداف. پس بياييد در آستانه سال جديد براي خود آرزوهاي متعاليتري برگزينيم و در راه رسيدن به اهدافي در شأن مقام انسان، تلاش مضاعف داشته باشيم.
۱- مردان بزرگ عرصه ورزش معمولاً حاشيهسازان بزرگي هستند كه سرمست از شهرت و ثروتهاي به دست آمده، گرفتارش ميشوند. البته استثناهايي هم وجود دارند كه علي دايي، ورزشكار غيور آذربايجان يكي از اين استثناهاي عبرتآموز است.
در سرزميني كه شكوفايي استعدادهايش خود يك استثناست و روزگار در سلاخي آرزوهاي آدمي و ناديده گرفتن استعدادهاي جوانانش يد بالايي دارد، رشد كردن و مهمتر از آن حفظ نام نيك از سختترين كارهاست. در جامعهاي كه ساز و كار عقدهاي بار آوردن انسانها مهياتر از اسباب پيشرفت آنهاست و اندك فرصتهايش هم به رابطه پيشكش ميشود نه شايستگي، بايد كه مواظب چشم حسودان بود. پس عجيب نيست كه در اغلب خانههاي ايراني، تركاندن اسپند روي آتش به سنتي ديرپا و لازمالاجرا تبديل شده است.
اغلب مردان بزرگ تاريخ ما اگر خود حاشيهساز نباشند، حاشيهها بر آنان تحميل شده است. اگر خود اشتباه نكردهاند، اغيار را تلاش بر آن بوده كه به ناحق اشتباهاتي را به نامشان ثبت كنند و سخت ميتوان باور كرد كه آنان را از افتادن در گرداب شايعات گريزي باشد.
در طول سالهاي گذشته، تلاشهاي بدسگالانه در حق علي دايي كم روا داشته نشده است. از گير دادن به ثروت دايي كه در پرتو تلاش و شفافيت به دست آورده بگيريد تا اتهام دخالت او در تيم ملي و سرانجام شكستن تمامي كاسه كوزههاي ضعف تيم فوتبال در جام جهاني بر سر يك نفر، بيتوجه به جميع عملكرد مديران و بازيكنان و بازيگران و قدرت ديگر رقبا.
اگرچه ماحصل جو هدايت شده بر عليه دايي به دوري آقاي گل تاريخ ايران از تيم ملي انجاميد، اما دايي جوانمردانه و با طمأنينه ايستاد و اين بار طوري درخشيد كه دوباره نظرها را به سوي خود جلب نمود. او ايستاد نه با اتهام و حاشيهسازي، بلكه با تلاش، مديريت و تلفيق علم و تجربه، دشمنانش را رو سياه و مخالفانش را شرمنده ساخت. قرار گرفتن تيم سايپا در كورس قهرماني و بازي روشمندانه آن در مقابل تيمهاي صاحب نام ايران، خود گوياي حقانيت دايي است. آن هم با تيمي كه در فصل گذشته در قعر جدول دست و پا ميزد.
منتقدانش اين روزها سكوت معنيداري پيشه كرده بودند. همانها كه كمتر از يك سال پيش چنان انتقادهايشان را به غرض آلوده ساخته بودند كه ميگفتند حتي اگر تيم ملي با درخشش علي دايي پيروز شود، اين پيروزي ارزشي ندارد چرا كه تيم با دايي قشنگ بازي نميكند! و حالا كه علي دايي نيست، لابد تيم قلعهنوعي قشنگ بازي ميكند!
حالا خيلي از مردم ايران دل و دماغ رفتن به تماشاي بازيهاي ملي كه سهل است، حوصله پيگيري نتايج مسابقات مقدماتي تيم را هم ندارند.
2- بايد به دايي احترام گذاشت. نه به خاطر آنكه سالها براي كشورش در پرطرفدارترين ورزش دنيا افتخار آفريده است و نه حتي به خاطر ثبت نامش در كنار نامهاي بزرگ دنياي فوتبال و نه به خاطر تعداد آمار خيرهكننده گلهاي ملياش؛ بايد به علي دايي احترام گذاشت به اين خاطر كه سهمي در زنده نگه داشتن برخي ارزشهاي انساني در جامعه رخوت زده و خمارآلود ورزش ايران داشته است. به خاطر پشتكاري كه دارد و روحيه تلاشگر و ناآرامش؛ گويي موجي است كه خيال آرام گرفتن ندارد.
دايي يك قهرمان است و شكستن قهرمانها يعني شكستن قلب ميليونها طرفدارش. جاي تأسف و تأمل است عواملي در فوتبال ايران مذبوحانه در پي شكستن اراده بزرگمرد تاريخ ورزش ما هستند. البته صبر كنيد! اگر چه دايي يك پديده در فوتبال آسياست اما هم او نيز در مقابل قانون همچون ديگران، يك شهروند به حساب ميآيد و بايد به قوانين فدراسيون احترام بگذارد. نه شهرت و نه مقام و هيچ سمت ديگري به انسان جايگاه فراقانوني نميبخشد و اين يك اصل اساسي است. اما آيا نگاه مجريان قانون در فدراسيون فوتبال ايران، نسبت به علي دايي نگاه عدالتمندانهاي بوده است؟ گمان نميكنيم چنين باشد.
3- ضربهاي كه دايي به صورت بازيكن سمج پيروزي زد، مستحق يك كارت قرمز و محروميت از يك بازي بود نه آن حكمي كه در فرداري آن بازي، همگان در كمال بهت و ناباوري شنيديم. حتي اگر تصميم نافدراسيون فوتبال ايران قانوني بوده، اين قانون براي همه بازيكنان فوتبال صادق نبوده است و مثال بارز آن خطاها و فحاشيهايي است كه در ليگ ما مرسوم است هر هفته در برنامه نود تنها به گوشهاي از آن اشاره ميشود.
جاي تأسف است كه فدراسيون فوتبال يك كشور، تصميماتي چنين ناپخته و خام در قبال قهرمان ملياش بگيرد. مگر ما چند بازيكن مانند علي دايي در تاريخ فوتبالمان داريم؟ و حتي اگر هزاران دايي هم داشتيم، آيا چنين برخورد نامهربانانهاي منطقي به نظر ميرسيد؟! ورزش ما سياست زده شده است و سياست ما ورزش زده! سياست ابزار تعالي ملتهاست به شرطي كه در مسير منافع جامعه قدم بردارد و مثال بارز آن نقش پيامبر اكرم (ص) در سياست بود كه عرب وحشي را به قلههاي افتخار رساند يا نقش امام (ره) كه حضورش در عرصه سياست ملتي را از تحقير كاپيتالاسيون نجات داد و به خودباوري و عزت رهنمون ساخت. پس علم سياست ميتواند ابزار مصلحان خبره باشد و در خدمت عموم قرار بگيرد و اگر برخي سياستپيشگان آن را در خدمت منافع شخصي قرار ميدهند، نبايد روسياهي به علم سياست ماند، چنانكه علم شكاف اتم را در كشتار مردم تقصيري نيست.
مديريت افراد سياستپيشه بر ورزش نيز لزوماً گناه نابخشودني نيست به شرط آنكه ورزش را به ابزار حفظ منافع شخصي و سرپوش گذاشتن به اشتباهات خود تبديل نكنند. متأسفانه اين روزها به نظر ميرسد برخي مديران ورزشي سياستپيشه تلاش دارند تا علي دايي را قرباني كمكاريها و ندانمكاريهاي خود كنند.
حالا كه مديريت فوتبال، به جهت برخي سوء عملكردها در معرض نگاه پرسشگرانه افكار عمومي قرار گرفته و جو موجود در افكار عمومي بر دوش برخي مديران ورزشي سنگيني ميكند، كدام راه نجات بهتر از فرافكني و تغيير جهت دادن به افكار عمومي براي مديريت جناحي ورزش ما باقي مي ماند؟! پس برخيها سادهانگارانه قهرمان ملي را طعمهاي آسان تصور ميكنند و انگيزه شكستن قهرمان تقويت ميشود.
در شرايطي كه دل طرفداران فوتبال از عملكرد برخي مديران نالايق در باشگاههاي پرطرفداري چون استقلال و پيروزي خون است، و در شرايطي كه تا چندي پيش، حضور تيم ملي در عرصههاي بينالمللي به خاطر حاكم بودن شرايط غيرمتعارف بر مديريت فوتبال مملكت در هاله از ابهام بود، چه اقدامي بهتر از پيدا كردن يك قرباني براي انحراف افكار عمومي از افتضاحات مديريتي آقايان!
آيا قرباني بهتر از دايي در ليگ ايران سراغ داريد؟ البته كه نه! هم مشهور است و هم مورد توجه افكار عمومي. پس فرصتي بايد و آشكار كردن آنچه در باطن ميگذرد ... .
4- قرباني كردن دايي سوء عملكردهاي شما را پوشش نخواهد داد آقايان. اين را بدانيد. دايي ورزشكاري است كه در همه اين سالها بسيار مقيدتر از برخي نورچشمهاي شما به مسائل ديني و آداب و سنن ملي بوده است. دايي يك قرباني نيست و شأنش فراتر از حدي است كه مخيله شما گنجايش آن را دارد.
دايي، دايي است و نور چشم آذربايجان و ايران. اگر چه او بلد نيست در ستادهاي تبليغاتي حاضر شود و آبرويش را براي شما گرو بگذارد اما، او ورزشكاري تمام عيار است، مرد اسطورهاي فوتبال ايران، آبرو و شهرتش را مديون هيچ جناح و باندي نيست و اگر دِِيني هم در كار باشد، دايي مديون ملت و تماشاگران فوتبال و ايران عزيز ماست. نه فلان سرمربي كه براي امر پيش پا افتادهاي چون پيروزي خود در يك بازي ليگ، دهها بار پاي مقدسات ديني را وسط ميكشد ... .
دايي قهرمان ماست و ما قهرماناني چون او را پهلوان خود ميدانيم و البته حق اشتباه كردن را هم به او ميدهيم چون انسان است و انسان نيز معصوم از خطا نيست. البته خطا داريم تا خطا. آن ضربه دايي در بازي پيروزي و سايپا البته اشتباه بود. همان بازي كه پنالتي در دقايق آخر چون هديهاي دو دستي تقديم تيم پيروزي شد و چون هديه از دست پرسپوليس افتاد و شكست، دوباره تقديمش كردند! و تيم دايي بازي برده را در واپسين دقايق با تساوي به پايان برد.
اما آيا دايي را نديديد؟ هم او كه در كمال شايستگي و متانت بازيكنانش را كه بعد از پايان بازي به داور اعتراض ميكردند، دعوت به ارامش و قبول قواعد بازي ميكرد؟ آيا دايي را نميشناسيد! چشمهايتان را باز كنيد. دايي يك قرباني نيست. او قهرمان مردم است و شكستن قهرماناني با ويژگيهاي علي دايي آسان نيست.
و زماني كه دارم آخرين سطور اين يادداشت را تمام ميكنم، مرتضي زنگ ميزند. خبري در يكي از سايتها نظرش را جلب نموده است. محروميت دايي تقليل يافته انگار. چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني؟!
