مربیگری در کشوری شبیه ما با انبوهی از آدم های بی خود بی مصرف نق نقو واقعا شغل بیخودیست.
دیروز تو پارک های اردبیل و سرعین جای سوزن انداختن نبود. از یک هفته پیش کلیه هتل ها و مسافرخانه ها رزرو شده بود و بعضی هتلداران هم رزرو قبول نکرده بودند و دیشب حسابی مشتریانشان را تیغ زدند.
هوا حسابی سرد بود و مسئولان مجبور شدند کلی مسافر را در مصلای اردبیل اسکان دهند. در دو روز گذشته بر اثر تراکم ترافیک/ مسیر ۸ ساعته تهران اردبیل با سواری ۳۰ ساعت طول کشیده است و نان و گوشت به زحمت در سطح شهر گیر می آمد. تلویزیون هم مدام از مسافرت و ترافیک صحبت می کرد و مثل اینکه آقایان خودشان هم یادشان رفته بعضی مناسبت ها.
نزدیک ۶ صبح هوا روشن بود که از خواب بیدار شدم. مدرسه تعطیل بود اما بعضی امتحانات به تعویق افتاده بودند. حال و هوای جنگ هنوز در محافل حاکم بود و من در ۱۰ سالگی حین مرور درس های کلاس چهارم این را حس می کردم.
لحاف را که کنار زدم / صدای موسیقی حزن انگیزی را شنیدم که از "هنگ ژاندارمری" و شرکت نفت پخش می شد. از بچگی به اخبار گوش می دادم. حدس زدم که امام فوت کرده اند...
یک ساعت بعد/ اخبار ساعت ۷ رادیو پدر و مادرم را بهت زده کرده بود.