تبليغاتX
نوشته های یک سردبیر تنها
این "تنهایی" با آن تنهایی فرق می کند

دیشب تیم دایی با کمی شانس ۲ بر صفر سوریه را برد تا مخالفان در کمین نشسته اش برای مدتی فکشان را ببندند. راستش برای اغلب مربیان این حرفه پایان خوشی نداشته و بعید می دانم برای دایی هم چنین نباشد. بالاخره روزی کاسه کوزه ندانم کاری ها و خودخواهی های فوتبال این مملکت بر سر دایی هم خراب خواهد شد ...

مربیگری در کشوری شبیه ما با انبوهی از آدم های بی خود بی مصرف نق نقو  واقعا شغل بیخودیست.

نوشته شده توسط یاشار پورمجید در ساعت 8:34 | لینک  | 

دیروز تو پارک های اردبیل و سرعین جای سوزن انداختن نبود. از یک هفته پیش کلیه هتل ها و مسافرخانه ها رزرو شده بود و بعضی هتلداران هم رزرو قبول نکرده بودند و دیشب حسابی مشتریانشان را تیغ زدند.

هوا حسابی سرد بود و مسئولان مجبور شدند کلی مسافر را در مصلای اردبیل اسکان دهند. در دو روز گذشته بر اثر تراکم ترافیک/ مسیر ۸ ساعته تهران اردبیل با سواری ۳۰ ساعت طول کشیده است و نان و گوشت به زحمت در سطح شهر گیر می آمد. تلویزیون هم مدام از مسافرت و ترافیک صحبت می کرد و مثل اینکه آقایان خودشان هم یادشان رفته بعضی مناسبت ها.

نوشته شده توسط یاشار پورمجید در ساعت 8:51 | لینک  | 

نزدیک ۶ صبح هوا روشن بود که از خواب بیدار شدم.  مدرسه تعطیل بود اما بعضی امتحانات به تعویق افتاده بودند. حال و هوای جنگ هنوز در محافل حاکم بود و من در ۱۰ سالگی حین مرور درس های کلاس چهارم این را حس می کردم.

لحاف را که کنار زدم / صدای موسیقی حزن انگیزی را شنیدم که از "هنگ ژاندارمری" و شرکت نفت پخش می شد. از بچگی به اخبار گوش می دادم. حدس زدم که امام فوت کرده اند...

 یک ساعت بعد/ اخبار ساعت ۷ رادیو پدر و مادرم را بهت زده کرده بود.

نوشته شده توسط یاشار پورمجید در ساعت 11:58 | لینک  | 

باورم نمیشه که این همه مدت تو وبلاگم چیزی ننوشتم. انتخابات مجلس و بعدش چند اتفاق خوب و بد ناقابل حسابی سرم رو شلوغ کرده بودند. هفته پیش هم که به طرز غیر قابل باوری لینک های وبلاگم به اغما رفتند و از این بابت از دوستان معذرت می خوام. چند وقتی طول میکشه دوباره دور هم جمعشون کنم. سال ۸۷ برا من تا حالا سال خوبی از نظز افزایش ساعات مطالعه بوده و تصمیم دارم امسال از خجالت خیل کتابهای نخوانده در بیام .

نوشته شده توسط یاشار پورمجید در ساعت 11:51 | لینک  |