تبليغاتX
نوشته های یک سردبیر تنها
این "تنهایی" با آن تنهایی فرق می کند

دیروز اتفاقی CD  فشرده سخنرانی های مرحوم دکتر شریعتی رو خریدم و کمی گوش دادم. پدر! مادر! ما متهمیم ...

گاهی از خود می پرسم اگر دکتر شریعتی زنده می ماند ، امروز از چه زاویه ای به او نگریسته و درباره اش چگونه قضاوت می کردیم؟

به نظر من در یک جامعه سیاه و سفید، مطلق گرا ، تقسیم شده به دو قطبی خوب و بد که از کمبود نگاه منطقی، ظریف و علمی به قضایا رنج می برد، مرگ برای قهرمانان یک نعمت است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:56  توسط یاشار پورمجید  | 

چند سال پیش که مدام برای شرکت در کلاس های فوق لیسانس مسیر اردبیل به تهران و برعکس را طی می کردم، تفاوت زمستان اردبیل با زمستان تهران و شمال را بیشتر احساس می کردم. اینجا سرما حداقل دو ماه زودتر شروع می شود و اگر چه دیگر از زمستان های قدیم و برف های رسیده به سقف خانه ها خبری نیست اما، سردی هوا و زردی زود رس و ریزش برگ های درختان دلت را می گیرد.

اواخر مهر و اوایل آبان، وقتی از تونل معروف گردنه حیران به سمت اردبیل عبور می کنی، به یکباره سوز سرمای اردبیل به سراغت می آید و مزه گرمای مطبوع این فصل سال تهران و شمال را از سرت می پراند.

راستش برای من یکی، تحمل زمستان سرد و برفی راحت تر از آبان و آذر اردبیل است. زمستان به امید بهار چشم انتظاری و پاییز در غم زمستان و از دست رفتن سبزی طبیعت ملول.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 9:36  توسط یاشار پورمجید  | 

امروز نخستین سالروز بیداری این جناب در پادگان نیروی دریایی حسن رود بود. دیشب خانوم ملافه ی دوره آموزشی منقوش به آرم لنگر نیروی دریایی را رو تخت پهن کرده بود. سال پیش همین موقع بود که اعزام شدم به سربازی و دوره آموزشی آغاز شد.

تجربه دوران آشخوری هم غنیمت است. دیگه کی می شه با این همه آدم جور وا جور از اقصی نقاط کشور همداستان شد و یک رنگ و یک لباس، دور هم  تو یه تجربه جدید و مشترک سهیم شد؟!

زندگی تو این اینجور محیط ها اصلاً خوش نمی گذره اما، بعد تمام شدن سختی ها تبدیل به خاطرات شیرینی میشه که فقط یکبار امکان تکرارش هست.

اگر چه من به علت گرفتن امریه محیط پادگان رو تنها 56 روز درک کردم ولی بچه های دیگه ای هم که به عنوان "جناب" و ناوبان دوم و یکم تو پادگان ها خدمت می کنند هم، خاطرات دوران آموزش رو منحصر به فرد می دونند.

دو ماه آخر پاییز پارسال انسانها از نظر من به سه دسته کلی جناب، سرکار و سرباز تقسیم می شدند.

اما خودمانیم، عقده ای های دوران خدمت تو پادگان هم نوبرند و پارت بازی به حد اعلا به سربازان از زیر کار در رفتن را می اموزد و احساس حقارت را تحمیل می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 9:17  توسط یاشار پورمجید  |