دیروز و پریروز با پوپک تهران بودیم و امروز صبح رسیدیم اردبیل. اغلب در مسیر رفت و برگشت به اردبیل، آشنا و همکلاسانی از دوران های گذشته می بینم که ساکن و شاغل در تهران شده اند. اکثر بچه ها از روی اجبار و برای کار تهران نشین شده اند. در شهر من بین نخبه و پخمه تنها فاصله اندکی برای برخورداری از شانس اشتغال وجود دارد.
در شهری که معدود کارخانجات مهمش نظیر سبلان پارچه و آرتاویل تایر در معرض تعطیلی قرار دارند، به کمک معجزه آمار و به لطف پرداخت تسهیلات دیر و زود سوخت بازده! بیکاری طی سال گذشته ۳ درصد کاهش یافته است.
حوالی ساعت یک بامداد دیروز، "حبيبا..." شوهر عمه ام در حالی که با آمبولانس ، تحت نظر عازم تبريز بود، 10 دقيقه مانده به مقصد جان خود را از دست داد.
بنده خدا رگ قلبش گرفته بود و گفته بودند تو اردبیل نمی شه کاری براش انجام داد چون بايد با آنژيوگرافي درمان شود که اینجا نیست و باید به تبریز اعزام شود. جالب آنکه بهش گفته بودند يك ماه صبر كند تا نوبتش برسد. خب! قلب است و یک ماه انتظار برا تعمیرش که کاری نداره! راستش سفارشي نوبتش را جلو انداختند. 6 روز بود تو بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان امام اردبيل بستري بود و وضعيت قلبش هم تعريفي نداشت. نمي دانم چرا بايد استان يك و ميليون و 200 هزار نفري حتي از داشتن يك دستگاه آنژيوگرافي محروم باشد و آنوقت ...